حالا که بیشتر فکر می کنم،
دستان زبر و خشکیده پدرم را به یاد می آورم،
هر سال عید،
وقتی اسکناس های تا نخورده را به دستم می داد.
و من آنقدر با شتاب عیدی ام را می گرفتم که هیچوقت،
زبری دستان پینه بسته اش را لمس نکردم.
حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم،
پدر هم مثل پنبه بود.
نه در حافظه نرمی و سپیدی پنبه،خشکی ساقه هایش احساس می شد،
نه در لباسهای نو و عیدی پدرم، زبری دستانش.
حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم،
در روزگار خشکسالی و سرما،
در روزگار زبری و خشکیدگی،
می توان پنبه بود.
سپید بود و نرم.
تا آیندگان،زبری روزگار ما را،
جستجو کنند،
نه احساس…